|
تاریخ :
دوشنبه 12 بهمن 1388 ساعت 7:21 صبح
|
|
تعداد بازدید :
398
|
|
|

به دور از هرگونه جهت گیری سیاسی و فقط بدلیل احساس وظیفه و احساس غم و اندوه از اینکه دل آدم می سوزد و آتش می گیرد وقتی می بیند یک رزمنده و آزاده که سالهای عمرش را برای دفاع از کشور و انقلاب داده این چنین فریاد تنهایی سر می دهد٬ این متن را می نویسم .. خدایا چه اتفاقی در حال رخ دادن است ... این نامه اصغر هاشمی به فرزند دانشجویش سورنا هاشمی است .. من نه ایشان و نه سورنا هاشمی را و نه افکار و اعتقاداتشان را می شناسم و دفاعی از آن می کنم .. تنها بعنوان یک ایرانی برایم سخت است که زجه پدری رزمنده و داغ دیده را در نبود فرزندش که معلوم نیست بعد از ماه ها کجاست و و چه بر سرش آمده ببینم ... حتی اگر جرمش بعنوان یک دانشجو انتقاد از حکومت و فعالیت های دانشجویی بوده است . چقدر ما کم حوصله شده ایم و چقدر آقایان و حکومت سعه صدرش پایین آمده که با فرزندان خودش اینچنین می کند ... فرزندانی که اگر با آنان درست برخورد می شد همانند گذشته حاضر بودند جانشان برای نظام ٬ انقلاب و کشور فدا کنند .. افسوس که بدلیل بی مدیریتی فرصت ها را سوزاندیم ...
========
همرزمان دیروز، شکنجه گران امروز شده اند؟
پدر سورنا هاشمی، فعال دانشجویی پس از یک ماه بیخبری مطلق از فرزندش نامه ای را خطاب به وی منتشر کرده است.
اصغر هاشمی که از رزمندگان دوران دفاع مقدس است و چند سال در اسارت رژیم صدام بود در نامه خود خطاب به پسرش می نویسد: روزگاری از همه چیز گذشتم تا تو آزاد باشی، حال که آزاد نیستی همه چیزم را می دهم برای سلامتی ات!
سورنا هاشمی و علیرضا فیروزی یکماه قبل در حالی که به شهر تبریز سفر کرده بودند، ناپدید شدند و تاکنون هیچ خبری از آنها در دست نیست. این در حالی است که تمام شواهد حاکی از بازداشت آنها است، اما نام آنها در هیچ نهاد امنیتی وجود ندارد و این مساله باعث نگرانی خانوادههای آنها شده است. متن نامه پدر سورنا هاشمی به شرح زیر است:
به نام خالق پاکی ها
سورنا، پسرم، روزگاری بود که عکس کوچکت در پس زمینه خاک خاکریز دم به دم زمزمه التماس آلود چشمانم بود، خاک ِ تن به تیغ می تکاندیم و در راه حفظ وطن می رفتیم.
وطن ترینم تو بودی و جان سپر جانت کردم، تنها نبودم، هزاران بودیم، تنها نبودم…
روزی به تلخی این روزها باران گلوله و خمپاره زمین را گهواره صدها شیرمرد کرد… به خواب می رفتند آرام و لبخند از خاطره خنده ی مادر، همسر، فرزند می زدند و خرسند از باروت و گلوله ای که دیگر نمی توانست تنی را خونین کند…
من نیز سهم ام را گرفتم، چکمه ای به خون آغشته از زخم صورتم، کابل برق با تکه های تنم… اسارت را به جان خریدم خرسند از این که تو آزادی، تو می خندی، تنها نبودم…
نشانمان بی نشانی، مفقود الاثر بودیم و ماه و سال یکی از بیماری، یکی زیر شکنجه، یکی به رگبار گلوله چشم می بست… هیچ نشانی از اسارت ما نبود.
دل گره زدم به ضریح میله های زندان که تو را آزاد ببینم، لباسم دخیل زخم های دوستان و همرزمانم شد تا تو گزندی نبینی…
امروز اما تلخ تر از آن روزهاست… تو در بندی، تو اسیری، تو نمی خندی… بیش از یک ماه می گذرد و نشانی جز اسارت تو ندارم…
وای بر من! نکند اسارت را از من به ارث بردی؟!
چرا تنها ماندم؟ همرزمانم کجایند؟ نکند سیلی به گوش تو می زنند؟! نکند نمی دانند؟! نمی دانند که تو از دو سالگی با عراقی ها می جنگیدی؟! که ترکش از تنم در می آوردی؟!
تنهایم…
سورنا جان! پسرم، ماجرای دانشگاه زنجان را فراموش نکرده ام: همرزم من نبودند آنان که به مرز تن فرزندان این خاک تجاوز کردند! همرزم من نبودند آنان که در اندیشه حاشا بودند! همرزم من نبودند آنان که تو را به بند کشیدند، از تحصیل محروم کردند…
همرزمانم را خوب می شناسم!
بگذارید فکر کنم که اینها از ما نیستند، بیگانه اند که چنین جفا می کنند بگذارید فکر کنم همه آن روز شهید شدند و من زنده ماندم تا زجر بکشم… تا آن روز که اگر شهیدی زنده مانده ندایم را پاسخ گوید!
روزگاری از همه چیز گذشتم تا تو آزاد باشی حال که آزاد نیستی همه چیزم را می دهم برای سلامتی ات!
و برای دوباره دیدنت… اصغر هاشمی

شهدا ٬ شرمنده ایم
منبع :
http://studyinmalezi.blogfa.com/post-511.aspx
|